![]() |
![]() |
|
|
بدی روزایی که میگذرند اینه که هرجا که قهوه میخوری کسی ازت پول نمیگیره و این از نظر من به حیثیت کافه ها ضربه میزنه این میشه که میفهمی کافه گندم بهترین قهوه تهران رو سرو میکنه * (آره جون عمت...) هرچند که اسپرسوش سوخته باشه. حتی وقتی به صاحب کافه آکواریوم میگم چرا نمیگیری فقط لبخند میزنه، قهوه اش شیرینه ولی لبخندش.... * بهترین قهوه های عمرم در کافه ای حوالی میدان ولیعصر خوردم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:35 توسط HOLDEN |
|
|
بیست و سه ماه پیش، یه شب سرد:
پاییز بود، بارون میومد، درست مثل امشب.... تنها بودم، خسته و افسرده، بار سنگینی به دوشم بود باری به رنگ گلی که روی بارونیم پاشیده بود، باری به سنگینی پاکت خالی سیگار، به زشتی نگاه سنگین دیگران... اون شب فکر میکردم زندیم دیگه به آخر رسیده ولی فرداش که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم اگه هنوز زنده ام یعنی دیشب هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، من به خودم بدهکار نیستم، زخمی که به روحم نشسته عمیق نیست اصلا واقعی نیست. مدتها طول کشید تا به خودم تلقین کنم که خبری نیست اما وقتی نگاه سنگینش از تو چشام در رفت اون زخم دهن باز کرد، زخمی به عمق یه فاجعه، به رنگ.... خسته ام، بعد از یه پیاده روی طولانی روی نیمکت رنگ و رو رفته وسط بلوار میشینم. نیمکت خیسه، کتم رو درمیارم، بدجور سردمه، دست میندازم تو جیبم، الان گرمای یه سیگار بدجور می تونه به همه چی پایان بده، به امید گرما دنبال فندکم میگردم... پاکت سیگار خالیه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 21:28 توسط HOLDEN |
|
|
به قول ده خرس عزیزم ماه زولبیا و بامیه هم اومد. تو این شبای به ظاهر معنوی برا بقیه و سرکاری و مزخرف برا ما که حوصله مون از زور روزه بودن سر رفته (تف به ریا کتابهایی که این سری خریده بودم بیشترشون مجموعه داشتان کوتاه بود از مارکز و یوسا (متاسفانه تازه کشفش کردم) و موراکامیو یه مجموعه داستانک نه چندان خوب از پوریا عالمی که به طراحی های زیبای آقای توکا نیستانی عزیز که من خیلی قلمشون رو چه در عرصه نوشتار و چه در عرصه طراحی دوست دارم، مزین شده بود و در آخر هم دو کتاب از آقامون مرحوم مغفور شادروان سلینجر.
"دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" نوشته جی . دی. سلینجر مجموعه 9 داستان کوتاه به ترجمه احمد گلشیری است که توسط انتشارات ققنوس و درسال 1388 به چاپ رسیده است. کتاب شامل مقدمه ای 10 صفحه ای از مترجم است که در آن به نحوه زندگی سلینجر و انزواطلبی او و چگونگی شکسته شدن این انزوا توسط دیگران پرداخته شده است. داستان تقدیم به ازمه با عشق ونکبت که ششمین داستان فهرست این مجموعه است برنده جایزه ادبی اُهِنری سال 1950 است و نام داستان دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم نیز که مجموعه را به نامش نامیده اند در واقع دوران آبی دو دمیه - اسمیت (نامی فرانسوی) است. متن زبان اصلی هیچ کدام از این کتابها را نخوانده ام و انصافا سوادم هم در این حد نیست ولی با توجه به اینکه قبلا کتابهای دیگر سلینجر را که شاید به زعم بنده ناتور دشت سرآمد آنها باشد (البته با ترجمه محمد حسین نجفی) و فرانی و زویی (ترجمه امید نیک فرجام) و هفته ای یک بار آدمو نمیکشه ( مجموعه داستان ترجمه لیلا نصیری ها و امید نیک فرجام) را مطالعه کرده ام و با فرض ثابت بودن اسلوب کلی نوشتار نویسنده در طول دوران کاریش میتوانم بگویم که ترجمه اثر فوق از آقای احمد گلشیری ترجمه ای نسبتا روان و خوب است که به خوبی ترجمه آقای نجفی از ناتور دشت نیست ولی به نظرم از ترجمه های آقای نیک فرجام و خانم نصیری ها یک سر و گردن بالاتر است و شاید این نظر از این رو باشد که اینجانب آنقدر که به خانواده کالفیلد علاقمندم به خانواده گلاس علاقه ندارم اما در کل می توان گفت که سلینجر در انتهای این 9 داستان نیز از به پایان بردن کلیشه ای داستان نظیر آنچه در اکث فیلم ها و سریالهای تلویزیونی می بینیم به دور است و شاید به رها کردن خواننده در یک قدمی پایان قصه به او این اجازه را میدهد که راجع به شخصیت های داستان فکر کند یا قضاوت کند. اما باید گفت که طرح روی جلد کتاب نیز تصویر نقاشی نسبتا معروفی از "سالوادور دالی " است که در خود کتاب نیز به این موضوع اشاره شده است. در پایان به عنوان یکی از هزاران هولدن کالفیلدی که هنوز زنده اند شما را به خواندن این کتاب جذاب دعوت می کنم. پ.ن: با تشکر ازSWANN عزیزم که مرا در به یادآوردن بعضی نکات یاری کرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 20:22 توسط HOLDEN |
|
|
والیوم های سفید و عزیزم از روزی که سر و کله ژلوفن های ۵۰۰ قرمز رنگ در اتاقم پیدا شده دیگر مجالی برای احوالپرسی از شما نمانده، از شما عذر می خواهم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مرداد 1389ساعت 22:24 توسط HOLDEN |
|
|
ساعت دو شب. دارم از خستگی و بی خوابی می میرم فردا امتحان دارم و چیزی هم نخوندم. بی اختیار اومدم سمت کامپیوتر و کانکت شدم. بلاگفا رو که باز کردم دیدم آدم ساده اون یکی وبلاگ رو آپ کرده و نوشته اینجا(شعر و فقط شعر) دو ساله شد.حقیقتا زیاد برام مهم نبود ولی کلی به مغزم فشار آوردم تا بفهمم که چه خبره. یادم اومد که این وبلاگ دقیقا یک سال از اون یکی کوچیکتره. یعنی این یکی هم یک ساله شد و من اصلا به این فکر نکرده بودم که زمان چقدر زود می گذره. بارها گفتم که هر دفعه که دلم می گرفت شروع می کردم به خوندن آرشیو این وبلاگ و این سری هم این کارو کردم ولی سعی کردم از یه زاویه دیگه نگاه کنم یعنی دیدم بیشترین نظرات شما روی پست .:GOOD FELLAS:. خودنمایی می کنه. بازش کردم و خوندمش و یادم اومد که اونروز که داشتم این پست رو می نوشتم هیچ فکر نمی کردم که صبح شنبه این هفته دلم بخواد که خرخره آدم ساده رو بجوم هر چند که الان حنجره اش سر جاشه... فکر کردم که این وبلاگ به جمع ما هویت داد. ما رو به یه قبیله تبدیل کرد و شاید باعث شد که خیلی از حرفهایی که تو دلمون مونده بود رو بروز بدیم. خواستم از همه اونایی که تو این یه ساله با ما بودن تشکر کنم که نگاهم افتاد به قسمت لینکهای وبلاگ. اولی که دوساله شد و دومی یه بار جمع شد و دوباره راه افتاد. صاحب سومی هم هر کجا هست و هر کاری می کنه ، خدایا به سلامت دارش... چهارمی که تعطیل کرده و پنجمی هم قهر کرده و ۶ و ۷ هم کوچ کردن به وبلاگهایی که کسی نشونیشون رو نداشته باشه. مانی خره فیلتر شده و نهمی هم، ای هست برا خودش دیگه... از دهمی ها بخاری بلند نمی شه و علی آقای کازابلانکا خسته شده و مستانه هم فیلتر شده و نیما هم که هر روز رویت می شه و خاله مژگان هم که هر چند وقت یه بار سعادت دیدنشون نصیب ما میشه. از طرفی به این فکر می کردم که بعضی از دوستان چرا لینکشون اینجا نیست و شاید ته دلم خوشحال بودم که حداقل از اون یکی وبلاگ بهتره که این همه لینک داره و من بیشتر از نصفشون رو نمی شناسم. ولی جدا تو این وبلاگ لینک چند تا از دوستامون نیست که شخصا هیچ توضیحی ندارم براش از جمله محمد نجفی و باران و SHADOW و بقیه دوستامون که وب ندارن از جمله چیستا خانم آبجی بزرگه قبیله و ده خرس (رئیس قبیله) و یکی دیگه که تازه به جمع قبیلمون اضافه شده
خلاصه اینکه خواستم بگم که ما تو این وبلاگ همه کاری کردیم و همه جور بلا هم سرمون اومد. مونولوگ نوشتیم، عکس انداختیم، دیالوگ نوشتیم و بعد از تو مود لوگ و موگ زدیم بیرون و خسته شدیم ، گریه کردیم ، بیمارستان رفتیم ، له شدیم ، خندیدیم ، بازی کردیم ، پیر شدیم، امیدوار شدیم ، عاشق شدیم ، رنجیدیم، عاشقی کردیم ، مراسم ترحیم گرفتیم، شل کردیم ، تولد گرفتیم، سفر کردیم و در آخر ترسیدیم... آخ که اگه می دونستین این ترسه چقدر بده...! و اینا همش به لطف شما عزیزانی بود که تو این یه سال حتی با یه بازدید ساده کنار ما بودین و به لطف یه چیز دیگه که اگه از حق نگذریم هیچکس یادش نبود که باید از این مخلوق پر فایده تشکر کرد ، آره... درست حدس زدین منظورم تشکر از والیومه. از والیوم اونم از نوع نشُسته ش... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 3:2 توسط HOLDEN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه ديوونه كه چون قرص هاي واليوم رو قبل از خوردن نمی شوره، هميشه تا صبح بيداره.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1389 آبان 1389 مرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|