![]() |
![]() |
|
|
امشب بدجور دلم هوای نوشتن داشت. گاهی اوقات فکر می کنم نوشتن هم مثل مسائلیه که باهاش درگیرم. یعنی جزو همون چیزاییه که هیچ حس خاصی نسبت بهشون ندارم. مثل آب و هوای پاییز و زمستون که قبلنا دوسش داشتم و الان نه... مثل وبلاگ که قبلنا فکر می کردم که چیز خوبیه و... مثل شعر که این روزا خوبش کم پیدا می شه... مثل خوندن نوشته های "سوان" که دیگه نمی تونم... نوشتن اما هنوز می تونه راه فرار آدم (شایدم چیز دیگه) از خودش باشه. امشب می خواستم از اون حس خوبی بنویسم که به قول فیلم "شهر گناه" می گفت تو معده آدم جریان داره . از استرسی بنویسم که چند وقته دوباره تمام وجودمو فرا گرفته. از ترسهای همیشگیم که این روزا قیافه های زشتشونو به رخم می کشن. اما نشد... یعنی هرچی فکرمو جمع کردم نتونستم چیزی بنویسم. خواستم از دوشنبه گذشته بنویسم که چجوری تمام قبیله های سرخپوست رو دور هم جمع کردیم. از کله خودم که تو ظرف کیک فرو رفت. از حس شادی که تو چشم دوستام موج می زد و خوشحالم می کرد یا از غم سنگینی که اون روز رو دلم نشسته بود و سعی کردم کسی متوجه نشه. اما باز هم نتونستم . به خودم گفتم بیام و از درس و دانشگاه بنویسم و با خودم گفتم : وای... خاک ... کمی که فکر کردم دیدم باید از استخر و آب درمانی و فوایدشو و مضرات اضاف وزن بنویسم ولی یهو یاد اون حسی افتادم که تو سونای بخار به من دست میده. اصلا حس خوبی نیست چون همه خاطرات بدم یه جا یادم میاد (به قول یکی از دوستان : صدای شکستنشو می شنوم). گفتم بنویسم که خیلی وقته نسبت به چیزایی که می خورم هیچ حسی ندارم دیدم که پریشب که گریون از خواب پریدم فقط الکل می تونست آرومم کنه (تا صبح به گریستن ادامه دادم) خواستم از خانوادم بنویسم که دیدم خوب به کسی چه ربطی داره...؟ خواستم بنویسم که دوباره برگشتم به روزای طوفانی گفتم الانه که صدای همه در بیاد که... اومدم خودمو تبرئه کنم که مردک تو باید برا هفته دانشجو یه شعر درست و درمون آپ می کردی... اما دیدم اونا که اینکارو کردن نسیت به اونایی که نکردن هیچ امتیاز مثبتی ندارن خواستم به شاملو بنویسم که مردک مگه بیکار بودی که رباعیات خیام رو خوندی تا صداتو ضبط کنن و هر وقت که من می شنومشون گند بزنی تو زندگیم و پرتم کنی تو افکار آشغال دوست داشتنیم...؟ اما دیدم انقدر طرفدار سینه چاک داره ... خواستم از کسایی بنویسم که نقطه اوج منو به شکل سیاره ای می بینن که سالی یه بار دور خورشید می گرده اما صدایی از آسمون گفت : " تو مگه خودت ناموس نداری؟" حتی خواستم " ناموسا" را که تکه کلام یکی از دوستان هست به شو خی بگیرم... خواستم از گیتاری بنویسم که دیگه حکم یه تابلو رو برام داره ولی امروز که متوجه سیم های پاره ش شدم انگاری قلبم بدجوری به لرزه افتاد. حتی خواستم از "اوباما" بنویسم که چقدر با تواضعه. گفتم که زبان سرخ... خواستم از او بنویسم. اویی که این روزها بودنش دردیه که سمت چپ قفسه ی سینمو به سمت راستش می دوزه و نبودنش حباب و دودیه که ازیک شلنگ یک متری به قلبت وارد می شه و بعد از یه دور کامل دوباره خارج میشه. از اون که اسمش و یادش برابر با انواع قرص های مسکنه. چقدر سخته "او" داشتن... و حتی دوباره یاد الکل افتادم. خلا این روزهای زندگی من ... بعد ناگهان یاد تو افتادم زمانی که بهت گفتم ببین به جون خودت من پایتم ها... یاد صورتی که خیس بود و یاد روزی که بهت گفتم : " ت و ا ی ن ش س ت ه د ر د ل م . . . ". بعد از همه این حرفها بالاخره فهمیدم که می خواستم بنویسم : بیداری ؟ یعنی واقعا بیداری و صدات در نمیاد...؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:55 توسط HOLDEN |
|
|
از چهار شنبه ي هفته ي پيش شروع شد. . . با هم رفتيم چيتگر مژگان و ماني و هولدن هم بودند . با هزار ذوق و شوق تا چيتگر رفتيم تا بريم سر جايي كه خيلي باهاش حال ميكنيم بشينيم كه ديديم يه عده از خدا بيخبر اومدن سرجاي ما و تولد گرفتن.ما هم سر خورده شديم اومديم يه خورده اينورتر نشستيم اما با سرخوردگي.سريع بساطمونو پهن كرديم.پتو رو از پشت ماشين درآوردم انداختيم تو آلاچيق دقيقا اون گوشه ي آلاچيق چون بايد بيرون آلاچيق آتيش روشن ميكرديم واسه همين پتو رو گوشه انداخيتم تا گرم هم بشيم.فلاكس و كتري سياه شده ام رو كه رنگش اول خيلي قشنگ بود و هفته پيش هم دستش شكست رو درآوردم آب كردم.نگاه ميكنم ميبينم آب كمه.ميرم آب ميگيرم.برميگردم ميبينم ماني و هولدن جعبه هايي كه باهزار بدبختي از يه ميوه فروش گرفتمو درسته انداختن توي آتيش و از اين ژلهاي اتش زا هم ريختن روش بعد ژل رو آتيش زدند و دقيقا با ژست پت و مت (باور كنيد عين اونا زماني كه از يه كارشون كاملا راضي هستن و دارن نتيجه اش رو ميبينن)وايسادن دارن به چوبهايي نگاه ميكنن كه هر كدوم يه ور افتاده داره يه گوشش دود ميكنه.ميام منقل رو يه كم كوچيك ميكنم چوبهارو هم خورد ميكنم. حين اين كار به ماني ميگم قليونو بار كن ميگه دستام كثيف ميشه به هولدن ميگم همين جواب رو ميده.يه لحظه از روي چوبها بلند ميشم و بهشون نگاه ميكنم اينقد تو دلم بهشون فحش ميدم كه باران بهم چپ چپ نگاه ميكنه.مژگان هم يه گوشه داره ميلرزه از سرما. . . بعد از يه رب آتيش رو روبراه كردم كتري رو گذاشتم كنارش چند تا ذوقال هم انداختم توش واسه قليون.خود قليون رو هم ورداشتم بار زدم و وايسادم تا ذوقالاش بگيره .باران بهم ميگه مطمئني سردت نيست.آخه فقط يه دونه تيشرت تنم بود كاپشنم هم داده بودم به باران جديدا خيلي پاهاش درد ميگيره از سرما. . . برعكس هفته ي پيش كه كلي ميوه داشتيم اين هفته فقط يه پرتغال باهامون بود همونم نصف كرديم و با هم خورديم واقعا خوشمزه بود.ماني مثل هميشه خوشمزه ي جمع بود و با حرفاش جمعو شاد ميكرد آتيش هم فضارو گرم كرده بود تازه داشتيم كيف ميكرديم. . . من هنوز بغل آتيش بودم.ايندفه يه ذره بيشتر ننشستم همش اينور اونور داشتم ميچرخيدم.آخه از همون شب قرار بود بره واسه اولين جلسه شيمي درماني.نگاهش پر از خستگي بود.توي جمع بودن هم سر حالش ميآورد هم ناراحتش ميكرد.ياد چند ماه پيش افتادم نگاهش دقيقا همون جوري بود..قتي بهش گفتن كه سرطان داره.ميدونم كه دوباره شوكه شده فكر نميكرد كار به شيمي درماني بكشه.اما ميدونم كه باز حالش مياد سر جاش. . . رسوندمش خونه شب واسه شيمي درماني رفت و فرداش برگشت. پنجشنبه و جمعه نميتونستيم همو ببينيم اما اون بازم ميخواست بره واسه جلسه ي دوم.شنبه هم نامردي نكرد با تقويم دست به يكي كرده بودند و تعطيل.مثلا عيد بود.از شانس ما اين ترم باران خانم يكشنبه ها هم كلاس نداره. . . دفه ي دوم حالش بد شده بود اما دكترا گفتن طبيعيه.تمام اين چند روز به اميد دوشنبه سر شد تا ببينمش اما شانس بايد از درو ديوار بياد واسمون.بابام انگشت پاش باد كرده بود صبح بايد ميبردمش دكتر بردم عكس انداخته يكي ميگه شكسته يكي ميگه ترك خورده يكي ميگه چيزيت نيست.تا ادارشون رفتيم تا بابا غيبت نخوره و مرخصي بگيره تا راحت بياد بشينه خونه و با اون عكسه ور بره و هي نظر بده كه اين شكسته يا نه.تقريبا ساعت 1:30 رسيدم دانشگاه زنگ زدم ببينم كجاست گفت سر كلاسم اما استاد هنوز نيومده رفتم دم در كلاس.انگار 3 سال بود نديده بودمش ميخواستم همونجا بغلش كنم بگم اينقد دلم تنگ شده بود كه از نوبنياد تا دم دانشگاه با اينكه چشام پر اشك بودو جلمو درست نميديدم ولي 20 دقيقه اي اومدم كه قبل كلاس ببينمت اما نشد.رفت سر كلاس.شانس ما هم هنوز داشت جينگولك بازي درمياورد.كلاسش سه واحدي يود تا 4:15.من هم 4 كلاس داشتم. . . استاد سر كلاس روي اعصابم تكل از پشت ميزد.بدبختي اينجا يود كه همون اول جلسه اسممو خونده بود تا ازم بپرسه اما چون نبودم واسم غيبت و صفر رد كرده.بيست دقيقه به 6 كه اومدم تو حياط.باهم سوار ماشين شديم تا دم خونشون 3 بار سردرد گرفت اينقد شديد كه حتي حرف نميتونست بزنه.فضا اينقد سنگين بود كه منم نيمتونستم حرف بزنم. تا دم خونشون رفتم پشت يه چراغ قرمز سرشو گذاشت رو شونم.اصلا دوست نداشتم چراغ سبز شه.رسيديم در خونشون وقتي داشت پياده ميشد فقط نگاهش ميكردم. . . اومدم خونه و اون باز سردرد گرفت تا من بشينم پشت كامپيوترم و بنويسم از چهار شنبه ي هفته ي پيش شروع شد . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:0 توسط آدم ساده |
|
|
امروز وقتي كه كلاس تموم شد تصميم گرفتم برم يه سري به بچه ها بزنم. از بس كه نرفتم و بدقولي كردم همه از دستم شاكي بودن. خلاصه بعد از احوالپرسي و ساعاتي كه به خنده گذشت تصميم گرفتيم بزنيم بيرون. رفتيم "پراگ". تو راه زنگيدم به چيستا كه پاشو بيا اينجا. خلاصه اومد و جمع شديم. تو كافه "ماروپله" بازي كرديم كه دوستان جر زدند و... تو كافه تمام مدت به اين موضوع فكر مي كردم كه آخرش چي؟ چي كار مي خوام بكنم؟ چرا تكليفم با خودم مشخص نيست؟ يهو برگشتم به پارسال همين روز. پيامكي رسيده یود با این مضمون :"شما نمي خواهيد تكليفتونو با خودتون مشخص كنيد؟" ... يادم اومد. فاجعه بود. درست زماني كه احساس مي كردم كه كسيو كنار خودم مي خوام همه رو با هم از دست دادم. درست مثل همين امشب بارون مي اومد و من خونه تنها بودم. پنجره ها رو باز كرده بودم. تنها سيگار مي كشيدم و به ليواني كه هر لحظه تو دستم پر مي شد و تو حلقم خالي مي شد فكر مي كردم. عجيبه كه چطور اون لحظات رو به اين خوبي بياد دارم. به كسي فكر مي كردم كه دوستش دارم وبه شب قبلش كه چجوري همه چي خراب شد و اون اس ام اس آخري كه حاصل يه سو تفاهم مسخره بود.همون كه دوبار نوشته شد : " يكي طلب من..." و خطي كه ديگه به سمت من باز نشد. چراغا رو خاموش كردم و از اون شب سرماي كرج رو براي اولين بار حس مي كردم. دقيقن مثل آدم برفي كه شب كريسمس درست مي كنند و به حال خودش رهاش مي كنند. من هميشه فكر مي كردم كه اين آدم برفي كه قرار نيست به اين زودي ها آب بشه پس حتمن سردش مي شه. اصلن همينه كه بچه ها دور گردنش شال گردن ميندازن. شب بدي بود و بعد از اون دوراني شروع شد كه با گذشت هر لحظه اش احساس مي كردم يه عمر پير شدم. خودمو مثل آدمي مي ديديم كه داره از "empire state building" سقوط مي كنه. شايدم خورده زمينو مخش تركيده و خودش هنوز فكر مي كنه كه داره سقوط مي كنه. اما همه اين افكار باتلفن امروز "م" شروع شد. با حضور چيستا و ياد روزايي كه دوتايي مي رفتيم "گودو" ادامه پيدا كرد. اول ماه رمضون امسال بهم گفت :" رمضانيست ، رمضان امسال..." كاملن درست گفته بود. بهم نشون دادي كه اگه بخواي حلش مي كني. نشون دادي كه اگه يه قدم به سمتت بيام هزاران سال نوري بهم نزديك مي شي. وقتي ديدم كه اين این دوتا به غير هم چيزي نمي خوان ديوونه شدم و با ديوونگي "ده خرس" عزيزم كلي رفتم فضا. اونقدر كه وقتي اومدم بيرون دلم مي خواست تمام بلوار خيس لعنتي رو بدوم. دستامو باز كنم و چرخ بزنم. روزاي خيس "بلوار كشاورز" مخصوصن باروناي پاييزي و بهاريش برام حكم "درياچه يخ زده سنترال پارك ساوث" رو براي "هولدن" داره. وقتي تو ماشين زير بارون قشنگ تهران به اين فكر كردم كه يه كس ديگه رو واسطه كردي تا به سمتت برگردم دوباره احساس كردم همون Holdeninlove قبلي شدم. وقتي نواي تو ماشين مي گفت : "نمي گم دلخور از تقديرم اما.... تو مي دوني چقدر دلگيره اين عشق" ديگه طاقت نياوردم و بغضم تركيد و به تو گفتم كه اگه مي خواي تقديرو اين شكلي بنويسي من پايتم... اما يه لحظه شك كردم و گفتم كه نكنه اينم مثل قبليا.... كه گفت "خدا ما رو براي هم نمي خواست... فقط مي خوايت همو فهميده باشيم" مي دوني كه من به اين اتفاقات اعتقاد دارم. بگذار همه بگن خرافاتيم يا خولم... اما امروز هر وقت كه يه ثانيه ترديد كردم يه جوري نشون دادي كه قدم بردار. شايد حسي مثل حس "محمد" (ص) رو داشتم وقتي بهش گفتي "اقرا..." من پيامبري بودم كه براي تغيير سرنوشت خودم مبعوث شده بودم. اين تنها چيزي بود كه امروز با سلول سلول تنم حسش مي كردم. وقتي "چيستا " برام فال قهوه گرفت توش قطار بود و يه زن و شايد جمع چند نفر از آدماي كنارم... خيلي چيزا رو برام روشن كرد. يعني امروز تمام دنيا از برگاي زرد كف بلوار گرفته تا ته مونده فنجون قهوه ام با من حرف زدند. امروز حس كردم كه "هولدن" دوباره داره به خودش بر مي گرده. تصوري كه چند روز پيش كاملن واهي به نظر ميومد. امروز وقتي سر كلاس توسعه "ناتور" رو مي خوندم اصلن فكر نميكردم كه بزودي قراره همون قدر ديوونه بشم كه وقتي همه دربه در "توالت" هستند بهشون بگم كه نگران "جين گالافر"م كه .... تمام ترديدام وقتي كاملن كنسل شد كه "محمد" زنگ زد و گفت : " فردا بيهقي..." سر شب وقتي ديدم كه "آدم ساده" چقدر اميدواره گفتم نه خير . مثل اينكه اين تو بميري از اون قبليا نيست. ياد اون روزي افتادم كه "آدم ساده" نوشت : " و اينك در برزخ تنهايي خويش به سر ميبرم. به اميد بهشت ، به سوي جهنم." تو راه برگشت مسافت زيادي از راه كاملن خاموش بود. فكر ميكنم كه بارون و باد و خاموشي بهم فضايي داد تا به امروز و اتفاقاتش فكر كنم. فكر كنم كه من براي رسيدن به اون بايد به سمت تو برگردم. بهم فهموندي كه بايد تا آخرش واستاد و براش جنگيد. مجبور شدم بيام و اين پست رو بنويسم و تو تموم مدت نوشتن به آلبومي گوش كنم كه وقني سوم دبيرستان بودم گوش مي كردم. همون شبايي كه من و "س" به هم اس ام اس مي داديم و متنش جز سه تا نقطه و يا يه علامت اين شكلي از اون زمان تا حالا خيلي چيزا به ما گذشت كه از هيچكدومش ناراحت و يا پشيمون نيستم.(شايدم هستم و دارم تلقين مي كنم) ولي نه... خيليا رو رنجوندم و خيليا از دستم ناراحت شدن كه از همشون صميمانه عذر مي خوام و از همه شون هم حلاليت مي طلبم. پروسه تغيير زمان بره و من هم انتظار ندارم كه از فردا همه چي به خوبي و خوشي بگذره كه خودم براي نبرد سختي آماده مي كنم. امشب دارم مي رم كه راه جديدي رو آغاز كنم و تصميم گرفتم زندگيمو تو مسير ديگه اي بندازم. همين امشب كه رحمت تو جاريست نه مثل رود كه مانند باران ... " در حريم سايه ات راه مي روم ، به اميد بهشت در گذر از جهنم " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:39 توسط HOLDEN |
|
|
نمدونم از کجاش بگم از روزای اولش که پیشبینی میکردیم تایستون سختی در راهه یا از روزای آخرش که خوشی هامون به ثانیه ای از بین میرفت جاش کوه غم بود که روی دوشمون سنگینی میکرد حتی اون خبر بزرگ اون اتفاق خوبی که برات افتاد یادته حتی اونم نتونست یه روز بیشتر دووم بیاره.میبینی انگار ده سال از اون حادثه گذشته.
چند وقته هر دفه که زنگ میزنم میام پشت خطتت.دیگه داره آرزوم میشه که وقتی زنگ میزنم برای بار اول که گوشی زنگ میخوره تو هم عین من بپری سمت گوشیت و با ولع خاصی سلام کنی طوری که انگار هزار ساله همو ندیدیم.میدونم دوست داری تو خونه گوشیت سایلنت کنی میدونم مزاحم داری دوست نداری صدای زنگ گوشی اذیتت کنه اما من . . .اما من . . . نمیدونم چرا همیشه به اینجاش که میرسم میرم تو نقطه اصلا یهو شبیه نقطه چین میشم.نمیدونم شاید چون . . . میبینی نمیتونم بگم البته چون دلیلی ندارم که اگه داشتم الان قاطی نقطه ها نبودم. میدونستم همون لحظه که تسبیح تو دستم پاره شد فهمیدم.همون تسبیحی که از مشهد برام آوردی.درست تو صحن آزادی مشهد نشسته بودم داشتم با آقا رضا یکم دردودل میکردم که پاره شد،دلم لرزید از اون لحظه به بعد تا الان میخوام بشمرم جندتا اتفاق افتاده(اینقد زیاده ترتیبش از دستم در رفته)دوربینم شکست.شارژرم گم شد.سوغاتی تو رو گم کردم چیستا پروژه هاش گم شده یکی از دوستای تو فوت کرده عمت الان تو بیمارستانه دیروز سه تا آدم مست لایعقل باهامون درگیر شدن(و اتفاقاتی که تا امروز در کنار همین یه دونه اتفاق بوده و جاش نیست بگم)نگین مروارید انگشترت گم شد امروز هم که برای اولین بار دوبار الکی جریمه شدم و دست آخرم که دو بار تصادف کردیم(جندتاش یادم نمیاد شاید تو یادته بعدا بهم بگو)میبینی امروز چهارشنبه اس.میدونی فاجعه کجاست؟فاجعه اینه که تسبیح تو دست من روز دوشنبه پاره شد!!!!! خیلی چیزارو من میدونم و تو میدونی.امروز محمد حسین میگه هنوز مطمئنی؟شاخ درآوردم بهش گفتم حالت خوبه محمد؟میگه من کلی گفتم.دارم به حرف امروزت تو ماشین فکر میکنم.به اس ام اسایی که دیشبت رو خراب کرد به حرفای که امروز صبح بهم زدی به آغوش سردت که امروز از دنیا سیرم کرد.امروز خیلی خورد شدم.میدونم فکر میکنی کار دیروزم اشتباه بود ولی حرفات خوردم کرد الان جمله هات مثل پتک تو سرم میکوبن.امروز تو لحظه ی تصادف انگار تو خلصه بودم.اینقد دغدغه داشتم که حتی نمیتونستم به تصادف فکرکنم.داشتم به شب قبلش فکر میکردم که تو دوباره حالت بد شده بود. همیشه اعتقاد داشتم که هر چند وقت یه بار آدم از شانس می افته برای من قبلا دوره اش حدودا یه هفته بود.توی اون یه هفته دست به طلا میزدم خاک میشد.فکر کنم الان توی اون یه هفته ام ولی عجب هفته ای . از اول هفته اینقدر انتظار کشیدم که این چند روز تموم شه من برگردم ببینمت یه دل سیر نگات کنم(راستی قول دادی بریم عکاسی یادت هست)تو هواپیما اینقد تو اون یه ساعت به چبستا گفتم دلم برای باران یه ذره شده قاطی کرد.از فرودگاه تا خونه با ماشین ۲۰ دقیقه ای اومدم همش برای اینکه راحت باهات حرف بزنم بعدش بخوابم تا زود فرداش بشه که ببینمت اما تو این دو ورز انگار اصلا با هم نبودیم کنار هم بودیم ولی با هم نبودیم حتی واسه یه لحظه هم نتونستیم از کنار هم بودنمون لذت ببریم.آره زندگی با مشکلاتش داره غرقمون میکنه.این تابستون اینقدر سخت بود که حس میکنم الان ۳۰سالمه اما این دو روز اینقدر اذیت شدم که دیگه یه آدم ۶۰سلاه هم بهم تعنه میزنه.باور کن تو این ۳ ماه و چند روز ۴۰ سال پیر شدم اینقد پیر شدم که بازم تفاوت سنیمون مشکل ساز شد. دیروز بازم بارون اومد اما باران نیامد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:50 توسط آدم ساده |
|
|
برای این خراب شده کلی فکر کردم دو تا پست نوشتم که هیچ کدومو نذاشتم یه شعر دیروز گذاشتم ۱۰ دقیقه بعدش پاک کردم چون قرار بود فقط یه نفر ببینه خلاصه هی فکر کردیم چه کنیم گفتیم یک بازی پزسش و پاسخ قرار بدیم نظرات دوستان رو هم جویا شیم
یه تذکری بدم قبل سوال بازی من نه افسردگی گرفتم نه میخوام خود کشی کنم نه دیونه ام (اینو شک دارم) و نه هیچ چیز دیگه این سوال کاملا بدون منظورگفته میشه لطفا فکر و خیال الکی نفرمایید حتی شما دوست عزیز سوال اینه اگر بفهمی ۲۴ وقت داری چی کار میکنی فقط ۲۴ ساعت سوال بازی بسیار سادس شاید هم یه موضوع دستمالی شده اما اگه جوابها واقعی باشه با فکر باشه و منطقی (یعنی فکر کن واقعا ۲۴ ساعت وقت داری خب مطمئنا هیچ کس نمیاد ۱۲ ساعتشو بخوابه!!!!!!!!) بازی چذاب میشه دوستانتون رو دعوت کنین تا تو بازی شرکت کنن اینجوری خیلی چیزا در موردشون میفهمین خودتون هم کاملا با فکر بنویسید تا بازی جذاب شه توی پست بعدی اگه استقبال خوب بود نظرهارو بررسی میکنیم واسه من خیلی جذابه شخصیت های دورو برم توی این ۲۴ ساعت چی کار میکنن منم الان جواب نمیدم چون واقعا هنوز روش فکر نکردم ولی توی کامنتها میگم راستی دعا کنید این تابستون لعنتی تموم شه دیگه حالم از هرچی تابستونه داره به هم میخوره البته بگم که هبچ ربطی به ماه رمضان نداره. توی این تابستون لعنتی اینقدر بدبختی سرم اومد که حد نداشت پیش بینی میکردیم بد باشه ولی نه تا این حد دوستان نزدیک در جریانند خدا کنه دیگه اتفاقی نیفته خوش باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:5 توسط آدم ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دو تا ديوونه كه چون قرص هاي واليوم رو قبل از خوردن نمی شورن ، هميشه تا صبح بيدارن.
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| نویسندگان |
|
HOLDEN آدم ساده |
|
RSS
|